خرید بک لینک
28/07/97 ساعت 00:15 خواب دیدم که از خونه قهر کردم، چمدون بستم، بلیط قطار گرفتم و رفتم. کجاشو نمیدونم، احتمالا تهران. ولی مریمم باهام تو راهآهن مشهد بود. از بین چیزهایی که برداشته بودم، فقط اینا یاد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

28/07/97 ساعت 20:35 "تو مسیر پیش روی زندگی منتظر چی هستید؟" (به عبارتی میخواهید در آینده چه اتفاقی براتون بیفته؟) : "دوباره به نقطهی صفر برگردم، صفری که هشت سال پیش داشتم. از این منفی رفتنا بهتره."

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

29/07/97 ساعت 18:50 بعد از مدتها امروز رفتم دانشگاه. دانشگاه خودم نه، فردوسی؛ نشست علمی! تنفس تو هوای دانشگاه خیلی خوشمزه بود. وقتی رسیدم اول رفتم نماز خوندم و بعد رفتم آمفیتئاتر. از در نمازخونه که

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

30/07/97 ساعت 19:30


ما به خاطر درس و دانشگاه و امتحان نمیتونستیم بریم، الان تسهیلات هم میدن بهشون :(
خب منم ببرین :(

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

30/07/97 ساعت 19:30 کاملا واضحه که کشش کار تمام وقت رو ندارم. روزهایی مثل امروز که هم صبح میرم هم عصر، نه اینکه جسما خسته بشم، ولی شبش شدیدا خلوت و سکوت میخوام. و سکوت نایابترین متاع خانهی ماست.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

1/08/97 ساعت 14:30 یه اتفاق غیرمنتظره باعث شد من امروز سر از دانشگاه و ساختمان قرشی دربیارم. حقیقت حقیقت اینه که رفتم ببینم چی میگن دقیقا. ببینم مردم چجوری از حقشون دفاع میکنن و شاید کمی یاد بگیرم.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

1/08/97 ساعت 20:30 یکی از مریضهامونو کشتن، امروز صبح. شاید همون وقتی که من تو طبقهی سوم ساختمان قرشی تو جلسهی مثلا هماندیشی و تعامل و اعتراض و از این قبیل نشسته بودم. یا شاید اون موقعی که داشتم ب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

1/08/97 ساعت 23:00 از وقتی آنفالوتان کردهام، دستم را میزنم روی نوار بالای صفحهی کروم، اسپیس را به چپ میغلتاتم تا حروف اجنبی ظاهر شود و آنوقت انگشت اشارهام بین r و a و s و h و p و b و m و n و c

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

2/08/97 ساعت 19:15

دخترعمهی منم انقد لاغر بود که داشت میمرد، عروس که شد توپ شد، مثل شما!

+ خطاب به خانم روانشناس

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

2/08/97 ساعت 19:20 گاهی فکر میکنم جالب بود اگه یکی مثل خودم میدیدم. لطفا به ادامه مطلب نروید، چون ممکن است هوس کنید و دسترسی نداشته باشید و من گناهکار شوم! [تو وبلاگ خورشید خانوم خوندم :)]

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

2/08/97 ساعت 22:47 یه دوجین شکلات داغ خریده بودم، حدود پونزده روز پیش، برای اولین بار. دوتاشو توی یه لیوان بزرگ آبجوش ریختم بد بود، حس میکردم آبکاکائو میخورم. دفعهی بعد تو شیر ریختم مزهی شیرکاکا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

خب، واقعیتش من نمیدونم چرا قلقش از دستم در رفت و شد آن چیزی که مثلا قرار نبود به این زودیها بشود! ستاره روشن شد و هزار بار امتحان کردم بلکه خاموشش کنم و نمیدانم چرا نشد. علیایحال دوستان ما را حس

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

حدود یک سال پیش من با تعمق در اوضاع منزل به این نتیجه رسیدم که خونهی ما پیر شده! این پدیده برای خونههایی پیش میاد که بیشتر مادر یا گاهی پدر و یا هردو به ضربالمثل "صد روز به بار، یک روز به کار" معت

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

به حول و قوهی الهی، دارم ترشی درست میکنم. فقط هنوز دبهشو نخریدم، گلپی (گلکلم) نخریدم، کرفس نخریدم، هویج نخریدم، گوجه نخریدم، سرکه نخریدم، سیر نخریدم، جعفری و گلپر هم نخریدم. بقیهش ردیفه، آبش خر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20


آیا واقعا این انصافه که یه آدمی که ساعت یک بامداد گشنهش میشه و از تو یخچال خالی فقط یه شیشه مربا پیدا میکنه رو با چالش باز کردن درب شیشهی مربا روبهرو کنیم؟

خاطرنشان کنم که بنده با متد اکتشافی خودم خیلی راحت درب مربا رو باز میکنم، منتها این یکی واقعا سمج و لجوج بود. جوری که تا بازش کنم بیشتر گشنهم شد!

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

"یک بالش برای من بیاور." "ساعت هشت و نیم است." "امشب شام چی داریم؟" اولین جملاتی که من دیکته کردم و آقای تایپ کردن. حدود یک ماه پیش. خودشون شروع به تایپ تو گوشی مامان کرده بودن که منم مشتاقانه نشستم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

تو این چند روز چند دفعه رفتم تا مرز گریه و برگشتم. نمیدونم، من این شکلی نبودم. من بعد از دو سال رفتن، هنوز در حال بهانهگیری و اشکالتراشی برای این سفر بودم. هنوز میگفتم اربعین با غیر اربعین فرقی ن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

راستیتش گاهی از خوم شاکی میشم که چرا فلان حرف رو زدم و فلان کار رو کردم. (بیربط به فکر اصلی: هه، حتی الان نگران اینم که کسی بگه نچنچ! شب اربعین بهجای تسلیت و پست اربعینی چه روزمرگیهای بیخودی نوشت

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20


پروردگارا

. حقپذیری
. حقگویی
. قدرت دفاع از حق
. و مقابله با ناحق

به من عنایت کن.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

دیشب با مامان و آقای رفتیم پیادهروی. برگشتنی رفتیم میوه بگیریم. من چشمم افتاد به خرمالو. چند روز پیش فکر کنم تو وبلاگ مریم خونده بودم که خرمالو بهترین میوهی جهانه یا همچین چیزی. من تا حالا خرمالو ن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

خیلی طولانیه، بعیده بتونین بخونین. برای من ارزش داره، برای شما فک نکنم. دختر خوبیه. البته الان که دیگه مامان خوبیه. روز اولی که رفتم دانشگاه برای ثبتنام دیدمش. کبری رو هم همون روز دیدم. فرقش این ب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20


روز خوبی بود، اتفاقات ریز خوب داشت.
خستهام، وگرنه مینوشتم.
بالاخره امشب مثل مردهها خواهم افتاد...

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

امشب کنار غذا نوشابه داشتیم. سر سفره من نوشابه نمیخوردم و مهندس. مامان از مهندس پرسید چرا نوشابه نمیخوری؟ گفت اگه بخورم سیر میشم، غذا کم میخورم! مامان پرسید اونجا نوشابه میخوری؟ (اشاره به خونهی

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

یه کورسوی امیدی دوباره در دلم روشن شده! هفتهی پیش خالهام با خونوادهش از کابل اومده بودن و بعد از یه نصف روز رفتن به سمت کربلا. شوهرخالهم مهندس عمرانه و کارش هم تو کابل خوبه. داداش منم داره عمران

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

خانم ص امروز شروع به بافتن یک پولیور کرد. گفتم شاید بخوام ازش یاد بگیرم. روانشناس گفت یعنی تو بافتتی بلد نیستی؟ یعنی تا حالا قلاب دستت نگرفتی؟ گفتم نه. گفت عجیبه، اولین دختری هستی که میبینم بلد نیست

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

ده تا تماس و یه دونه پیام با مضمون "چرا رد میکنی؟" فک کردم خدای نکرده چه اتفاقی افتاده اینقدر مصرانه زنگ میزنن! سرمم خیلی شلوغ بود، مجبور بودم تند تند فقط رد کنم. چرا واسه دو تا نون اینقدر دلشوره م

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

اون یکی درمانگاه، اوایل یه دوباری حقوقم رو کم ریختن، در حد یک شیفت. اولیشو نگفتم، اما دومیشو گفتم و با حقوق بعدی برام واریز شد. یک بار هم کلا فراموش کرده بودن حقوقم رو بریزن و بعد با ماه بعدی یکجا ر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

ﻣَﺎ ﺫَﺍ عَلَی ﺍﻟﻤُﺸﺘَﻢِّ ﺗُﺮﺑَﺔَ ﺃَﺣﻤَﺪٍ ﺍَﻥ لا ﻳَﺸَﻢَّ ﻣَﺪَی ﺍﻟﺰَّﻣَﺎﻥِ ﻏَﻮَﺍﻟِﻴَﺎ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20


برف میبارد؛
برف میبارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
درهها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد
ردپاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان
ما چه میکردیم در کولاکِ دلآشفتهی دمسرد؟
آنک آنک کلبهای روشن
روی تپّه روبهروی من...

در گشودندم
مهربانیها نمودندم...

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

رفتم تو هال، دیدم قصههای جزیره داره پخش میشه. برای کی؟ نمیدونم! پدربزرگ و مادربزرگ مشغول نوهها، نوهها در حال خودشیرینی برای پدربزرگ و مادربزرگ، داییها سرشون تو گوشی، بقیهی اعضا هم غایب. یادش بخ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:20

صفحه بندی